* بنام حکم فرمای شهر عشق *
فانوس
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟ ایستاده بودم و دل برکنده از کویر، همه تن، چشم کردم و چشم در چشم آسمان دوختم و همه جان،نگاه کردم ودر آن گوشه آسمان آویختم ودر اعماق این کبود، به لذت،جان می سپردم ودر آبی این دریا به عشق، جان می گرفتم و غرقه ی مستی وبی خویشی، با آسمان، عشق می ورزیدم واشک امانم نمی داد می نگریستم وبه نگریستن ادامه می دادم و می شنیدم که سکوت آبی وحی این سخن پیامبر را با دلم می گوید، و من در عمق همه ی ذرات وجودم آن را به نیاز وحسرت ،زمزمه میکنم که: « اگر مامور نبودم که با مردم بیا میزم ودر میان خلق زندگی کنم، دو چشم را به این آسمان می دوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند.» نامت چه بود ؟ - آدم فرزند کی ؟ - من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت محل تولد ؟ - بهشت پاک اینک محل سکونت ؟ - زمین خاک آن چیست برگُرده نهادی ؟ - امانت است قدت ؟ - روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قد سایه بختم بروی خاک اعضای خانواده ؟ - حوای خوب و پاک ، قابیل وحشتناک ، هابیل زیر خاک روز تولدت ؟ - در جمعه ای به گمانم که روز عشق رنگت ؟ - اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه وزنت ؟ - نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین جنست ؟ - نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا شغلت ؟ - در کار کشت امید به روی خاک شاکی تو ؟ - خدا نام وکیل ؟ - آن هم فقط خدا جرمت ؟ - یک سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ - همین و بس حکمت ؟ - تبعید در زمین همدمت در گناه ؟ - حوای آشنا ترسیده ای ؟ - کمی ز چه ؟ - که شوم اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟ - بلی چه کس ؟ - گاهی فقط خدا داری گلایه ای ؟ - دیگر گِله نه ولی ... ولی که چه ؟ - حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟!!! دلتنگ گشته ای ؟ - زیاد برای که ؟ - تنها فقط خدا آورده ای سند ؟ - بلی چه ؟ - دو قطره اشک داری تو ضامنی ؟ - بلی چه کس ؟ - فقط خدا در آخرین دفاع ؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
*اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد*
*مشكلات ما را قوی و به سمت پیروزی های بزرگ تر هدایت می كنند. كوهنوردی آسان نیست، اما منظره ای هم كه از قله كوه دیده می شود، بسیار زیباست* *سخت نگيريد.بر غم ها و نگراني هاي خود بخنديد تا ببينيد چگونه دود می شوند و به هوا می روند * *اوشو می گوید: " کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببریم!واقعا برای شاد بودن چیز بیشتری لازم نیست. برای خوشبختی یک بهانه کوچک کافی است اگر با دقت به اطرافتان نگاه کنید، بهانه های کوچک و بزرگ زیادی پیدا می کنید* *بياييد هر روز تازه را با دلايل خاصي که آن روز دارد به ستايش خـداونـد مشغول باشيم و در آن روز شاهد خلق بهترين و زيباترين لحظه ها باشيم*
من دیگه خیلی کم می تونم به نت بیام میام ولی دیر به دیر درسا شروع شده باید وقت بیشتری برای درسام بزارم برای هم دعا کنیم که تو درسامونو کارامون موفق باشیم منم برای شما دوستای خوبم آرزوی موفقیت می کنم *زندگی یه شوخیه یه شوخیه بزرگ ولی وقتی اینو می فهمیم که کل عمرمونو با جدیت تمام سپری کردیم... *آنهایی که زندگی را بستری از گلهای سرخ می بینند همیشه از خارهای آن گله دارند... *خوشبختي يعني عشق به خدا ، مهر به مردم ، خوب بودن و خوبي کردن... *تنها كساني بازي زندگي را مي بَرند كه به بُردن ديگران كمك مي كنند... *هر روز صبح با خود بخوان : *بدبختی برای آدم بد وجود دارد و برای آدم خوب بدبختی وجود ندارد بلکه سختی وجود دارد سختی را خداوند فرستاده بعدا هم بر طرف می کند اینقدر لذت به شما می دهد که همه سختي ها را فراموش بکنید... *هرگز خود را بالاتر و يا پايين تر از ديگري نبينيم. *عمر ما سرمايه ما است و نحوه استفاده از آن و سود و ثمرات حاصل از آن ، ميزان دين و دانش و خرد و درايت و دور اندیشی ما را مشخص مي کند . ازخودم بگویم..... ازخودی ....که ناگاه ازخودبی خود می شود.... ازخودی ..که ناگاه خود رابرفراز بلندی ها می بیندوناخواسته خود رابه فرو می کشاند... ازخودی ..که وجودمان ازوجود خود اوست.. ازخودی.. که عرفانیت روحمان از آن اوست ... ازخودی که همیشه از خود می گریزیم..!!! از خودی که گاه گاهی به خود بازمی گردیم..!! ازخودی که ازخودزنجیری از اسارت به فکرمان بسته ایم ووجودمان رابه باد هدیه....!!!!!!! ازخودی که گاه گاهی اندیشه و وجودمان راکسی می دزدد و خود بی خبریم ... آیا می شود پیداکرد؟؟؟ اندیشه را... فکر را... عرفان را.... حقیقت وجود را.... پس اگروجودماازمهربان پروردگاراست چرا باید به خود بازنگردیم... روزگار به من ثابت کرد... تا موقعی که خود را به اندیشه عرفانی خودمان بسپاریم لذت عجیبی را حس میکنیم ... اما.... مواقعی که ازخود دور میشویم خواه یا ناخواه ازخالق هستی مان هم دور میشویم... و آنگاه چه می شود؟؟؟ تنهائی... سردرگمی... و در آخر.... فـ............ن...........ا و پـــــــــــــــــــــــوچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چه می شد که خود راهیچگاه گم نمی کردیم؟؟؟ پروردگارمهربانم... یگانه هستی بی همتایم... خالق وجود پرارزش ما....... شناخت حقیقی ازخود را به ما هدیه فرما ... تا خود را بشناسیم.... وهر که خود را شناخت آنگاه می تواند وجود نامتناهیت را درک کند... و هر که خود رابی ارزش سازد .... هیچگاه تورا نشناسد.... و در گمگشتگی خودش خواهدماند.......... مهربانم ... ما را به حال خودمان وا مگذار ... خوب من ... ما را همواره در زیر چتر آرامش حقیقی خودت محفوظ دار.... مهربان پروردگارم ... با خود بودن را به ما بیاموز.. تا...... ....با تو بودن را دریابیم.... پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». ..............................................................................
![]()
![]()
![]()
![]()
در ضمن ممنونم که به وبم سر می زنین![]()
با یه شکلات شروع شد![]()

چشم در چشم شریعتی تا آسمان![]()

آدم پاک![]()
![]()
![]()
سلام دوستای خوبم![]()
![]()

من در لحظه زندگي مي کنم . هر روز زندگيم را از نو آغاز مي کنم...
ما هر کدام در گلزار هستي گلي زيبا و يکتا هستيم.
ما هر کدام در نزد خداوند جايگاه ويژه اي داريم...
باید مراقب باشیم با پرداختن به کارهای بی ارزش از اولویت های اصلی و امور مهم
زندگی و از آنچه که شایسته ی گوهر وجودی مان است ، باز نمانیم...

از خودم بگويم تا شايد به خدا برسم...![]()

در دنیا چیزهای بدتری هم هست
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ - موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست، پدر.
اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که
مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استيسي بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،پسرت جان
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامي. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

