تبليغاتX
* بنام حکم فرمای شهر عشق *


* بنام حکم فرمای شهر عشق *

فانوس





















سلام دوستای خوبم
دلم براتون تنگ شد
چی کار کنم که دیگه دانشگاه باز شده و وقت نت اومدن نیست
برای یه استراحت کوچولو اومدم وب گردی که این مطالبو دیدم٬خوشم اومد٬ گفتم بزارم تو وب شاید به دل شما هم بشینه
امیدوارم خوشتون بیاد در ضمن ممنونم که به وبم سر می زنین
 
 
 
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
دید که منو می شناسه،خندیدم
گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
گفت:"تا کجا؟" گفتم:دوستی که " تا" نداره!
گفت:"تا مرگ؟" خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم
*****
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد
میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذار
گفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یه شکلات مال من؛باشه؟"
گفتم:باشه،هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم
می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم:بخووووووووورش
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
صندوقش پر از شکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟
گفت:"مواظبشون هستم"
می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره
*****
یک سال،دو سال،چاهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسس سال شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا
میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"
من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش:آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد
خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟

 

چشم در چشم شریعتی تا آسمان

ایستاده بودم و دل برکنده از کویر،

همه تن، چشم کردم و چشم در چشم آسمان دوختم

و همه جان،نگاه کردم ودر آن گوشه آسمان آویختم

ودر اعماق این کبود،

به لذت،جان می سپردم

ودر آبی این دریا

به عشق، جان می گرفتم

و غرقه ی مستی وبی خویشی،

با آسمان، عشق می ورزیدم

واشک امانم نمی داد

می نگریستم وبه نگریستن ادامه می دادم

و می شنیدم که سکوت آبی وحی

این سخن پیامبر را با دلم می گوید،

و من در عمق همه ی ذرات وجودم 

 آن را به نیاز وحسرت ،زمزمه میکنم که:

« اگر مامور نبودم که با مردم بیا میزم

ودر میان خلق زندگی کنم،

دو چشم را به این آسمان می دوختم

و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم

تا خداوند جانم را بستاند.» 

 

 

 

آدم پاک

 

نامت چه بود ؟

- آدم

 فرزند کی ؟

- من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

 محل تولد ؟

- بهشت پاک

 اینک محل سکونت ؟

- زمین خاک

 آن چیست برگُرده نهادی ؟

- امانت است

 قدت ؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قد سایه بختم بروی خاک

 اعضای خانواده ؟

- حوای خوب و پاک ، قابیل وحشتناک ، هابیل زیر خاک

 روز تولدت ؟

- در جمعه ای به گمانم که روز عشق

 رنگت ؟

- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

 وزنت ؟

- نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

 جنست ؟

- نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

 شغلت ؟

- در کار کشت امید به روی خاک

 شاکی تو ؟

- خدا

 نام وکیل ؟

- آن هم فقط خدا

 جرمت ؟

- یک سیب از درخت وسوسه

 تنها همین ؟

- همین و بس

 حکمت ؟

- تبعید در زمین

 همدمت در گناه ؟

- حوای آشنا

 ترسیده ای ؟

- کمی

 ز چه ؟

- که شوم اسیر خاک

 آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟

- بلی

 چه کس ؟

- گاهی فقط خدا

 داری گلایه ای ؟

- دیگر گِله نه ولی ...

 ولی که چه ؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟!!!

 دلتنگ گشته ای ؟

- زیاد

 برای که ؟

- تنها فقط خدا

 آورده ای سند ؟

- بلی

 چه ؟

- دو قطره اشک

 داری تو ضامنی ؟

- بلی

 چه کس ؟

- فقط خدا

 در آخرین دفاع ؟

می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

 

                   

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 10:41 PM توسط فاطمه| |

 

*اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد*

*مشكلات ما را قوی و به سمت پیروزی های بزرگ تر هدایت می كنند. كوهنوردی آسان نیست، اما منظره ای هم كه از قله كوه دیده می شود، بسیار زیباست*

*سخت نگيريد.بر غم ها و نگراني هاي خود بخنديد تا ببينيد چگونه دود می شوند و به هوا می روند *

*اوشو می گوید: " کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببریم!واقعا برای شاد بودن چیز بیشتری لازم نیست. برای خوشبختی یک بهانه کوچک کافی است اگر با دقت به اطرافتان نگاه کنید، بهانه های کوچک و بزرگ زیادی پیدا می کنید*

*بياييد هر روز تازه را با دلايل خاصي که آن روز دارد به ستايش خـداونـد مشغول باشيم و در آن روز شاهد خلق بهترين و زيباترين لحظه ها باشيم*

 

 

سلام دوستای خوبم

من دیگه خیلی کم می تونم به نت بیام

میام ولی دیر به دیر

درسا شروع شده

 باید وقت بیشتری برای درسام بزارم

برای هم دعا کنیم که تو درسامونو کارامون موفق باشیم

منم برای شما دوستای خوبم آرزوی موفقیت می کنم

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 12:1 PM توسط فاطمه| |

 

 

*زندگی یه شوخیه یه شوخیه بزرگ  ولی وقتی اینو می فهمیم که کل عمرمونو با جدیت تمام سپری کردیم...

 

*آنهایی که زندگی را بستری از گلهای سرخ می بینند همیشه از خارهای آن گله دارند...

 

*خوشبختي يعني عشق به خدا ، مهر به مردم ، خوب بودن و خوبي کردن...

 

*تنها كساني بازي زندگي را مي بَرند كه به بُردن ديگران كمك مي كنند...

 

*هر روز صبح با خود بخوان :
من در لحظه زندگي مي کنم . هر روز زندگيم را از نو آغاز مي کنم...

 

*بدبختی برای آدم بد وجود دارد و برای آدم خوب بدبختی وجود ندارد بلکه سختی وجود دارد سختی را خداوند فرستاده بعدا هم بر طرف می کند اینقدر لذت به شما می دهد که همه سختي ها را فراموش بکنید...

 

*هرگز خود را بالاتر و يا پايين تر از ديگري نبينيم.

ما هر کدام در گلزار هستي گلي زيبا و يکتا هستيم.

ما هر کدام در نزد خداوند جايگاه ويژه اي داريم...
 

 

*عمر ما سرمايه ما است و نحوه استفاده از آن و سود و ثمرات حاصل از آن ، ميزان دين و دانش و خرد و درايت و دور اندیشی ما را مشخص مي کند .
باید مراقب باشیم با پرداختن به کارهای بی ارزش از اولویت های اصلی و امور مهم
زندگی و از آنچه که شایسته ی گوهر وجودی مان است ، باز نمانیم...


 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 0:50 AM توسط فاطمه| |

 

 

 

 

از خودم بگويم تا شايد به خدا برسم...

 

ازخودم بگویم.....

ازخودی ....که ناگاه ازخودبی خود می شود....

ازخودی ..که ناگاه خود رابرفراز بلندی ها می بیندوناخواسته خود رابه فرو می کشاند...

ازخودی ..که وجودمان ازوجود خود اوست..

ازخودی.. که عرفانیت روحمان از آن اوست ...

ازخودی که همیشه از خود می گریزیم..!!!

از خودی که گاه گاهی به خود بازمی گردیم..!!

ازخودی که ازخودزنجیری از اسارت به فکرمان بسته ایم ووجودمان رابه باد هدیه....!!!!!!!

ازخودی که گاه گاهی اندیشه و وجودمان راکسی می دزدد و خود بی خبریم ...

آیا می شود پیداکرد؟؟؟

اندیشه را...

 فکر را...

  عرفان را....

    حقیقت وجود را....

پس اگروجودماازمهربان پروردگاراست چرا باید به خود بازنگردیم...

روزگار به من ثابت کرد...

تا موقعی که خود را به اندیشه عرفانی خودمان بسپاریم لذت عجیبی را حس میکنیم ...

اما....

مواقعی که ازخود دور میشویم خواه یا ناخواه ازخالق هستی مان هم دور میشویم...

و آنگاه چه می شود؟؟؟

تنهائی...

  سردرگمی...

   و در آخر....

 فـ............ن...........ا و پـــــــــــــــــــــــوچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چه می شد که خود راهیچگاه گم نمی کردیم؟؟؟

پروردگارمهربانم...

یگانه هستی بی همتایم...

خالق وجود پرارزش ما.......

شناخت حقیقی ازخود را به ما هدیه فرما ...

 تا  خود  را  بشناسیم....

وهر که خود را شناخت آنگاه می تواند وجود نامتناهیت را درک کند...

  و هر که خود رابی ارزش سازد  ....

هیچگاه تورا نشناسد....

و در گمگشتگی خودش خواهدماند..........

مهربانم ...

 ما را به حال خودمان وا مگذار ...

خوب من ...

ما را همواره در زیر چتر آرامش حقیقی خودت محفوظ دار....

        مهربان پروردگارم ...

   با خود بودن را به ما بیاموز..

    تا......

    ....با تو بودن را دریابیم....

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 9:21 PM توسط فاطمه| |

 

 

در دنیا چیزهای بدتری هم هست

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ - موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست، پدر.
اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که
مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استيسي بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،پسرت جان

..............................................................................


پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامي. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 11:32 PM توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin